مثنوی زیر را یکی از دانشجویان دانشکده فنی بابل برای یاران
دبستانی دربند دانشگاه امیرکبیر سروده است:
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگ نامه ویرانی من است
امشب نه این که تمام غریبان گرفته
بلکه بدین آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگوتا غزلم ...شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر رفت خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
بگو چه جای دلخوشی عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
مگر بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که من خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشد کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
منصور را مه آینه بر دار می زنند
این جا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
این جا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندنمان با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک درد فاجعه است
دیریست که رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم قافله ....پیران قافله
این جا اگر چه باب من پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم.










